محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
262
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفت : « برادر خود را بياريد تا او را نيز يك بار شتر دهم و يك بار شتر بيشتر داشته باشيد مگر نمىبينيد كه من پيمانه به اندازه مىدهم و به كس كم نميدهم و اگر برادر را نياريد ، پيش من آذوقه نداريد و به سرزمين من نزديك مشويد . » و به كسان خود كه آذوقه مىپيمودند گفت : « كالايشان را كه به بهاى آذوقه آوردهاند در بارهايشان نهيد . » از قتاده روايت كردهاند كه يوسف گفت : « كالايشان را كه نقره بود در بارشان بگذاريد » و چنين كردند و برادران يوسف ندانستند . و چون پسران يعقوب باز گشتند ، چنان كه در روايت سدى آمده ، با پدر گفتند : « پدر ! پادشاه مصر ما را گرامى داشت ، چندان كه اگر يكى از فرزندان يعقوب بود چنين حرمتمان نميكرد و شمعون را به گرو گرفت و گفت : « برادرتان را كه پدرتان پس از برادر هلاك شده ، دل در او بسته بياريد و اگر نياريد پيش من پيمانه نداريد و به نزد من نياييد » . يعقوب گفت : « * ( هَلْ آمَنُكُمْ عَلَيْه إِلَّا كَما أَمِنْتُكُمْ عَلى أَخِيه من قَبْلُ فَاللَّه خَيْرٌ حافِظاً وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ 12 : 64 ) * . » [ 1 ] يعنى : مگر شما را بر او جز به آن صورت كه بر برادرش امين كرده بودم امين . توانم كرد حفاظت كردن خدا بهتر است كه او از همه رحيمان رحيمتر است . و هم او به پسران خويش گفت : « وقتى پيش پادشاه مصر شديد از جانب من سلام كنيد و بگوييد پدرمان ترا درود مىگويد و دعا مىكند كه ما را رعايت كرده اى » . از ابن اسحاق روايت كردهاند كه وقتى برادران يوسف به نزد پدر باز گشتند و مقرشان چنان كه بعضى اهل علم گفتهاند ، در عربات فلسطين به گودال شام بود و بعضى ديگر گفتهاند در اولاج ، به ناحيهء شغب ، پايينتر از حمسى فلسطين بود و يعقوب باديه نشين بود و شتر و گوسفند داشت و چون پيش وى باز گشتند گفتند : « به هر يك از
--> [ 1 ] يوسف - 64